تبليغاتX
من رابه غیر عشق صدا مکن

 

زيبائي انتظار به وصال انتهايش است .

سالهاست چشم هايم را به دسته ي در آويخته ام تا بلكه روزي به جمال

نورانيت منور گردد.

من هنوز بزرگترين آرزويم

كوچكترين آرزوي توست .کاش نگذاریم كوسه هاي غم،كشتي عاشقي مان را بدرند .

تو بي من توئي و با من ما . تو از ما شدن می ترسی و من از ترس تو .

مرا بی دلیل به گريه می خوانی تا قلب بي ماهي ات را پر آب كنم .

من مي گريم ولي تنها به خاطر سرخي لباني كه روزگار كليد گشودنش

را به من نداد.

اگر روزی شجاعت پیشه کردی بیا تا رقص اشك های خسته ام به چشمانت ،

حلاوت مهر به لبانت ،

و حرارت عشق را به دستانت هدیه کنم .

تا فرياد غم ، شادي را نا اميد نكرده بيا .

تا ابد منتظرم

نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت 20:44 | لینک ثابت |

 

منو ببخش ......

منو ببخش که ندیده ، می گرفتم التماس اوون نگاه نگرونو

 منو ببخش که گرفتم جای دست عاشقتو، دست عشق دیگرونو

تو به من گفتی نرو پشیم بمون همیشه عاشقت میمونم

 منو ببخش که نخوندم التماس اون لبای مهربونو

منو ببخش .......... منو ببخش ...........

تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم

 که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم

آخ چه آسون توی قلبت خونه کردم

 کاش بدونی که هنوز برق نگاتو می پرستم

منو ببخش .......... منو ببخش ...........

تو درخشیدی و من چشمام و بستم

 منو بخشیدی و من از تو چه خستم

تو بهار چشمای تیره و تارت

 منو بخشیدی و قلبتو شکستم

منو ببخش .......... منو ببخش ...........

لایق عشق بزرگ تو نبودم ، همدم تنهائی

 غافل از معجزه ی تو شد وجودم ، نیست رهائی

برو پیش سرنوشتت منو از خودت رها کن

 دل من قلبتو پس داد ، دیگه هرگز نمیائی

منو ببخش .......... منو ببخش ...........

نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت 20:41 | لینک ثابت |

مرگ --------------> تلخ

حقیقت <------------> تلخ و زیبا

نتیجه :

مرگ -------------> حقیقت

................

به عشق میرسیم ------------> با مرگ

مرگ ---------------> حقیقت

نتیجه :

عشق -------------> حقیقت

................

عشق -------------> حقیقت

حقیقت <--------------> تلخ و زیبا

نتیجه :

عشق --------------> تلخ و زیبا

................

من ثابت کردم عشق حقیقتی است تلخ و زیبا .

در عین تلخی میتواند زیبا و در عین زیبائی میتواند تلخ باشد .

اگر عاقلانه عاشق شوی ، در ظاهر زیبا است و در باطن تلخ .

اگر عاشقانه عاقل شوی ، در ظاهر تلخ است و در باطن زیبا .

.............ع   ش    ق  ...

پس بهترین راه دوست داشتن است نه عاشق شدن ، چون ظاهر و باطن ، یکرنگ و زیبایند .

« دوست داشتن یعنی دیگر خواهی با تمام وجود »

نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت 20:35 | لینک ثابت |

 

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب میشود دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست میدارم

تو را به خاطره خاطرها دوست میدارم

برای پشت کردن به آرزو های مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست میدارم

تو را بی آنکه دوستم بداری دوست میدارم

تورا برای دوست داشتن دوست میدارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست میدارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه ی کسانی که ندیده ام دوست میدارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست میدارم

تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست میدارم

اندازه ی قطرات باران

اندازه ی ستاره های آسمان دوست میدارم

تو را اندازه ی خودت ، اندازه ی آن قلب پاکت دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت 20:29 | لینک ثابت |

 

ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم

                            ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم

ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم

                                     اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بمیرم

ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود

                                          اگر که دستام مثه تو با کسی آشنا نبود

ببخش اگه تو عشقمون کم نمی زاشتم چیزی رو

                                    ببخش که یادم نمی ره اون روزای پاییزی رو

لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز

                                   نه نمی خوام گریه کنیِ،برای من اشکی نریز

                           لیاقت چشمای تو،نگاه ِ پاک ِ من نبود

نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت 20:17 | لینک ثابت |

 

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
 مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
 ناله مي لرزد
مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل

 

نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 18:26 | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 11:58 | لینک ثابت |

چه دنیای پر از دروغی ... خسته ام خیلی خسته

امروز توی تنهاییم خیلی صدات زدم

نمی دونم جوابم رو دادی و نشنیدم ؟!...

خیلی تنها شدم ...

نمی دونم به چه گناهی دارم می سوزم

فراموشی مگه قانون نیست پس چرا این قانون برای من رعایت نمیشه

هر کسی بدی به من می کرد یادم میرفت

اما یک مورد هنوز یادم نرفته ... اسمش عشق بود

نمی دونم ... شاید همین بود

فقط می دونم اسمی رو دلم ... توی ذهنم ... توی خاطراتم حک شده

که نمیشه پاکش کرد ... ولی تو می تونی

خدایا برام پاکش کن ... نمی خوام دیگه یادش باشم

نه متنفرم ... نه خودم رو لایقش می دونستم ... و نه ...

خدایا کمکم کن ...

 بذار جز اسم خودت ... یاد خودت چیزی توی ذهن و دل و خاطراتم نباشه

خدایا کمکم کن .... کمکم کن ... بسمه دیگه ... بسمه

نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 11:55 | لینک ثابت |

 

خدا جون ازت یه سوال دارم سوالی که خیلی وقته من و به خودش مشغول کرده عشق چیه ؟ چرا عاشق میشم ؟ چرا عشقامون نا فرجامه؟ هرکی عاشق میشه و به هم می ریزه حتی اگه تو قصه ها  باشه  فرهاد عاشق شیرین  میشه و بخاطر اون کوه رو می کنه  و بعد  هم بخاطر خبر دروغ مرگ معشوقش دق می کنه و میمیره مجنون عاشق لیلی میشه و میشه مجنون قصه ها و هیچ وقت به لیلی نمیرسه چرا همیشه  عشق و دیوونگی با همه؟ چرا ادم در کنار عشق غم و انتظار رو هم تجربه می کنه؟ چرا همیشه باید در شوق دیدن معشوق به سر ببره ؟چرا همیشه باید فقط با فکر وصال شب رو به صبح و صبح را به شب برسونه ؟چرا نباید عشقو که زیبا ترین و  شیرین ترین   حس دنیاست  به قشنگترین صورت  دنیا حس  کنیم و همیشه  از عاشق شدن و عاشق بودن گریزان باشیم؟        

نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 11:53 | لینک ثابت |

 

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و
به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش داری.....
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده....

چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی...
چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس
کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری.......

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی      
و اون وقت آروم زیرلب بگی : گل من باغچه نو مبارک

نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 11:50 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندها
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید! ذخيره كردن صفحه! اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها! لینک RSS
+++++ JavaScript Codes JavaScript Codes

طراحی وب سایت تجاری و قالب وبلاگ

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط عاشق محفوظ است.طراحی شده توسط مسعود.